تبليغاتX
هزارو یک شب

هزارو یک شب

داستان

شب سی و سوم (انتخاب درست)

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با ريش هاي بلند جلوي در ديد.

به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل

تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»

آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»

زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»

عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.

شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»

زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»

زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.»

و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد

که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»

زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهر گفت:« چه خوب، ثروت را دعوت کنيم تا خانه مان

پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»

عروس خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از

عشق و محبت شود.»

مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»

عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:

« شما ديگر چرا مي آييد؟»

پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي

هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 0:20  توسط شکوفه  | 

شب سی و دوم ( دستان دعا كننده )

اين داستان به اواخر قرن 51بر مي گردد.

در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با81بچه زندگي مي كردند.

براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي81ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي

پيدا مي شد تن مي داد. در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 81بجه) رويايي را

در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند

كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد. يك شب پس از مدت

زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست

براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به

فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از

طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد.

آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و

آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه

در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي

بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش

به دست آورده بود. وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت

و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت

ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت

مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست،

تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت مي كنم. تمام سرها

به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و

به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به

چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم،

ديگر خيلي دير شده، ‌ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم

چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم

يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر

خيلي دير شده... بيش از045سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت

دورر، قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري

مي شود. يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل

شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود،

به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را

متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را " دستان دعا كننده" ناميدند. اگر زماني اين

اثر خارق العاده را مشاهده كرديد،‌ انديشه كنيد و به خاطر بسپاريد كه روياهاي ما با حمايت ديگران

تحقق مي يابند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 20:24  توسط شکوفه  | 

شب سی و یکم (دیوار بلند باور)

روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد.

او یک آکواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه‌اى در وسط آکواریوم آن ‌را به دو بخش

تقسیم ‌کرد. در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد

علاقه ماهى بزرگتر بود.. ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى

 دیگرى نمى‌داد. او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سویش حمله برد ولى

 هر بار با دیوار نامرئی که وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان دیوار شیشه‌اى که او را از

غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد…

پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و یورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود

که رفتن به آن سوى آکواریوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غیر ممکن است!

در پایان، دانشمند شیشه ی وسط آکواریوم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت..

 ولى دیگر هیچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواریوم نیز نرفت !!!

میدانید چـــــرا ؟ دیوار شیشه‌اى دیگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش دیوارى

 ساخته بود که از دیوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن دیوار، دیوار بلند باور خود بود !

باوری از جنس محدودیت ! باوری به وجود دیواری بلند و غیر قابل عبور !

باوری از ناتوانی خویش...

http://i5.tinypic.com/6lcdqb5.jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 0:31  توسط شکوفه  | 

شب سیم (نیکی و بدی)

داوینچی موقع کشیدن تابلوی"شام اخر"دچار مشکل بزرگی شد می بایست

"نیکی"را به شکل عیسی و"بدی"را به شکل یهودا یکی از یاران عیسی که

هنگام شام تصمیم داشت به او خیانت کند به تصویر میکشید.کار را نیمه تمام رها

کرد تا مدل های ارمانی اش را پیدا کند.

روزی در یک مراسم همسرایی تصویر کامل مسیح را در چهره ی یکی از جوانان

همسرا یافت.جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره ی او اتودهایی برداشت.

سه سال گذشت...

تابلوی شام اخر تقریبا تمام شده بود اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی

پیدا نکرده بود

کاردنیال پدر کلیسا کم کم به او فشار می اورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام

کند.نقاش پس از روزها جست وجو جوان شکسته و ژندهپوشٍ مستی را در جوی

ابی یافت.به زحمت از دستیارانش خواست تااورا به کلیسا بیاوند.چون دیگر فرصتی

برای طرح برداشتن از او را نداشت.

گدا راکه درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا اوردند.دستیارانش اورا سر پا

نگه داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی گناه وخود پرستی که به

خوبی بر ان چهره نقش بسته بود نسخه برداری کرد.

وقتی کارش تمام شد گدا که دیگر مستی از سرش پریده بود چشمهاهیش را باز کرد

و نقاشی پیش رویش را دید و با امیزه ای از شگفتی گفت:من این تابلو را
قبلا دیده ام!!!

داوینچی شگفت زده پرسید:کی؟

گدا گفت: سه سال قبل پیش از انکه همه چیزم را از دست بدهم.موقعی که در یک

گروه همسرایی اواز می خواندم زندگی رویایی داشتم.هنرمندی از من دعوت کرد تا

مدل نقاشی چهره ی "عیسی" بشوم!

میتوان گفت:

"نیکی"و"بدی" دو روی یک سکه هستند همه چیز به این بسته است که هر کدام

کی سر راه انسان قرار بگیرند!


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 20:35  توسط شکوفه  | 

شب بیست و نهم (دختر فداکار)

آوا

همسرم نواز با صدای بلند گفت , تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت

بگی غذاشو بخوره؟

My Wife Navaz Called

How Long Will You Be With That Newspaper

Will U Come Here And Make UR Darling Daughter Eat Her Food

شوهر روزنامه را به کناری انداخت و به سوی انها رفت

Farnoosh Tossed The Paper Away And Rushed To The Scene

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می امد . اشک در چشمانش پر شده بود.

My Only Daughter Ava Looked Frightened Tears Were Weliing Up In Her Eyes

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت

In Front OF Her Was A Bowl Filled To its Brim With Cued Rice

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود

Ava is Nice Child Very Intelliqent For Her Age

گلویم را صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم چرا چند تا قاشق گنده نمیخوری؟

I Cleared My Throat And Picked Up The Bowl. Ava Darling Why Dont U Take A Few Mouthful
Of This Curd Rice

فقط بخاطر بابا عزیزم آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت

Just For Dads Sake Dear

Ava Softened A Bit And Wiped Her Tears With The Back Of Her Hands

باشه بابا می خورم نه فقط چند قاشق همه شو میخورم ولی شما باید ..... آوا مکث کرد

Ok Dad I will Eat Nat Just A Few Mouthfuls But The Whole Lot Of This

But U should ..... Ava Hesitated

بابا اگر من تمام این شتر برنج رو بخورم هرچی خواستم بهم میدی ؟

Dad if I Eat This Entire Curd Rice Will U Give Me Whatever I Ask For

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم قول میدم بعد باهاش

دست دادم و تعهد کردم

Promise I Covered The Pink Soft Hand Extended By My Daughter With Miine And

Clinched The Deal

ناگهان مضطرب شدم و گفتم آوا عزیزم نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت

اصرار کنی

Now I Became A Bit Anxious

Ava Dear U Shouldnt Insist On Getting A Computer Or Any Such Expensive Items

بابا از این جور پولها ندارد باشه؟

Dad Does Not Have That Kind Of Money Right Now Ok

نه بابا من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام

و با حالتی دردناک تمام شیر برنج رو فرو داد .

No Dad I Do Not Want Anything Expensive

Slowly And Painfully She Finished Eating The Whole Quantity

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه را وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت

کرده بودن عصبانی بودم

I Was Silenty Angry With My Wife And My Mother For Forcinq My child To Eat

Something That She Detested


وقتی غذا تمام شد آوا نزد من امد انتظار در چشمانش موج میزد

After The Ordeal Was Through Ava came To Me With Her Eyes Wide With

Expectation


همه ما به او توجه کرده بودیم آوا گفت من می خوام سرمو تیغ بندازم همین یکشنبه

All Our Attention Was On Her

Dad I Want To Have My Head Shaved Off This Sunday

تقاضای او همین بود

همسرم جیغ زد و گفت وحشتناکه یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه ؟ غیر ممکنه نه

در خانواده ما و مادرم با صدای گوش خراشش گفت فرهنگ ما با این برنامه های

تلویزیونی داره کاملا نابود میشه

Was Her Demand

Atrocious Shouted My Wife A Girl Child Having Her Head Shaved Off?

Impossible

Never In Our Family

My mother Rasped

She Has Been Watching Too Much Of Television our Culture IS Getting Totally

Spoiled With These TV Programs

گفتم آوا عزیزم چرا یک چیز دیگه نمی خوای ؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین میشیم

Ava Derling Why Dont U Ask For Something Else? We Will be Sad Seeing U With A

Clean - Shaven Head

خواهش می کنم عزیزم چرا سعی نمی کنی احساس مارو بفهمی؟
Please Ava Why Dont U Try To Understand Our Feelings
سعی کردم از او خواهش کنم آوا گفت : بابا دیدی که خوردن اون شیر برنج چقدر برای من

سخت بود

I Tried To Plead With Her

Dad U Saw How Difficult It Was For Me To Eat That Curd Rice


آوا اشک می ریخت و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی حالا

میخوای بزنی زیر قولت


Ava Was in Tears

And U Promised To Grant Me Whatever I Ask For Now U Are Going Back On UR Words

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم گفتم مرده و قولش

It Was TIme For Me To Call The Shots

Our Promise Must Be Kept


مادر و همسرم با هم فریاد زدن که مگه دیوانه شدی ؟
Are U Out UR Mind ? Chorused My Mother And Wife

نه اگر به قولی که میدیم عمل نکنیم اون هیچوقت یادنمی گیره به حرف خودش احترام بذاره

No If We Go Back On Our Promises she Will Never Learn To Honoour Her Own

آوا آرزوی تو بر اورده میشه

Ava UR Wish Will B Fulfilled

آوا با سر تراشیده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبایی پیدا کرده بود

With Her Head Clean - Shaven Ava Had A Round - Face And Her Eyes Looked Big And

Beautiful

صبح روز دوشنبه اوا رو به مدرسه بردم دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها

تماشائی بود . آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد من هم دستی تکان دادم و

لبخند زدم

On Monday Morning I Dropped Her At Her School

It Was A Sight To Watch My Hairless Ava Walking Towards Her Classroom

She Turned Around And Waved I Waved Back With A smile

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت

آوا صبر کن تا من بیام


Just Then A Boy Alighted From Acar And Shouted
Ava Please Wait For Me

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود . با خودم فکر کردم

پس موضوع اینه

What struck Me Was the Hairless Head Of That Boy

May Be That Is The In - Stuff I Thought

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون اینکه خودش را معرفی کند گفت

آقا دختر شما اوا واقعا فوق العاده ست و در ادامه گفت پسری که داره با دختر شما میره

پسر منه

Sir UR Daughter Ava is Great indeed

Without introducing Herself A Lady Got Out Of The Car

And Continued That Boy Who is Walking Along With Ur Daughter Is My Son Bomi

اون سرطان خون داره زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش را خفه کنه در تمام ماه گذشته

هریش نتونست به مدرسه بیاد بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده

He is Suffering From ... Leukemia

She Paused To Muffle Her Sobs

Harish could Not Attend The School For The Whole Of The Last Month

He Lost All His Hair Due To The Side Effects Of The Chemotherapy

نمی خواست به مدرسه برگرده آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن

مسخره اش می کنن

He Refused To Come Back To Shool Fearing The Unintentional But Cruel Teasing Of The

Schoolmates

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده اما حتی فکرشو

هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من می کنه

Ava Visited Him Last Week And Promised Him That She Will Take Care Of The Teasing

Issue !! But I Never Imagined She Would Sacifice Her Lovely Hair For The Sake Of My Son

آقا شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین

Sir You And Your Wife Are Blessed To Have Such A Noble Soul As Your Daughter

سرجام خشک شده بودم و ۰۰۰ شروع کردم به گریستن فرشته کوچولوی من - تو بمن درس دادی که

فهمیدم عشق واقعی یعنی چی

I Stood Transfixed And Then I Wept

My Little Angel You Are Teaching Me How Selfless Real Love Is

The Happiest People On This Planet Are Not Who Live On Their Own Terms

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که انجور که میخوان زندگی می کنن آنها

کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن

به این مسئله فکر کن

But Are Those Who Change Their Tems For The Ones Whom They Love

Think About This


+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 11:2  توسط شکوفه  |